ستاره هاي كوچك من

خاطرات كودكانه

خونه اقاجون

امروز خیلی خسته ام کردید. امیرمهدی از صبح یا روی موتو رهاست و برای داشتن کلید گریه می کنه و یا معلوم نیست از کجا کلید ماشین ها را پیدا می کنه در ماشین عمو منصور را باز می کنه وداخل ماشین میشینه و بوق میزنه.هی می ارمش تو و دوباره بیرونه. حالا با هزار ترفند و قصه و لالایی خوابوندمش. نجمه هم از بازی با علیرضاو متین و سجاد خسته شده و میگه کاش دختری بود که با هم بازی می کردیم. حالا هم از فرش ها افتاد و دوباره گریه. الان رفته پیش علیرضا تا مامان او براشون قصه بگه. داریم توی تلوزیون اقاجون اینا عکس های جشن سالهای قبل را می بینیم. چقدر امیرمهدی عوض شده.عمو مجید اینا و عمه بتول هم اینجا بودند که رفتند.
2 ارديبهشت 1395

جشن میلاد امام علی

دیشب خونه اقاجون جشن بود. صبح رفتیم یه سر زدیم. بعد از ظهر من کلاس داشتم. هر دو تادون را خونه اقاجون گذاشتم. نجمه هی گریه کرد که من خوابم می اد ولی بی پتوی خودم خوابم نمی بره. گفتم خوب نخواب . دوید رفت خونه دایی سید علی.
2 ارديبهشت 1395

عروسی محمد

دیشب عروسی محمد عمو بود رفتیم تالار خانی قهجاورستان. امیرمهدی از همون اول بی حوصله بود و خوابش می امد.هی می گفت بریم خونه. کلا خیلی حوصله جایی رفتن را ندارد بر عکس نجمه. نجمه سادات بر عکس همیشه رفت قسمت مردانه. هی با علیرضا می رفتن و می امدند و من هی حرص می خوردم که هوا سرده بیرون نرو یه بار امد دستاش یخ بود گفت رفتم نوشابه می چیدم . یه بار هم گریون امد که یه پسره کتکم زد من حریفش نشدم. نجمه خیلی دوست داشت بره عروس کشون .گفتیم زود می ریم و می اییم. توی راه داماد کوچکه عمو با یه ماشین تصادف کرد ماشین له شد ولی خودسون اسیب جزیی دیدندبعد رفتیم خانه مادر عروس . انجا هم یکی از ترقه اسیب جزیی دید. تا بریم خونه داماد و برگردیم دیگه ساعت چهار صبح بو...
1 ارديبهشت 1395

بازهم دعوا

مدام با هم دعوا می کنید . دیشب تا ایستادم نماز سر گوشی دعواتون شد. امیر مهدی محکم موهای نجمه را کشید و گفت گوشی را بده من. نجمه که به شدت عصبانی شده بود هم موهای او را کشید و هم کتکش زد . امیر مهدی گریه کنون امد زیر چادر نماز من. اگه محکم نگرفته بودمش که باز هم کتک می خورد که تازه چرا نمی گه ببخشین. البته وقت بازی هم خیلی با هم خوبید ها. در کل خیلی هم را دوست دارید.
23 فروردين 1395

بدون عنوان

امیرمهدی نشسته گریه می کنه خیلی لجباز شده می گه حتما مامان بیاد بغلم کنه .   
20 فروردين 1395

بدون عنوان

الان امدیم باغ گلها.کلی گل کندین ریختین تو اب. در حال راه رفتن دارم می نویسم.امیرمهدی خسته شده می خواد بیاد بغل.
20 فروردين 1395

بدون عنوان

خودم هم نمي دونم چرا نمي رسم به وبلاگ شما سر بزنم. البته بيشترش تقصير خودتونه چون تا كامپيوتر روشن مي شه مي دوين مياين تا جاي من بنشينيد. مي خواستم از سفر مشهد و شمال و تپه هاي شني بنويسم، از شير برداشتن امير مهدي و از عقد خاله راضي، ولي نرسيدم عوضش يه عالمه عكس دارم براي هر دو تا دون كه لحظه به لحظه اونا را ثبت كردم . حالا 5 صبحه و ششم ماه رمضون هر دو تادون خوابين و من هم خوابم مي آد.
2 تير 1394

رستوران

چندين روز بود كه اينترنتمون قطع بود براي همين نمي شد بيام توي وبلاگ مطلب بذارم. ديشب خونه آقاجون احمدآقا بوديم كه دايي سيدعلي زنگ زد كه بياييد بريم جشني براي بچه ها در مجتمع فرشچيان. بابا ديروز سركار زمين خورده و دستش خيلي درد مي كرد براي همين گفت شما بريد من حوصله ندارم ولي وقتي رفتيم در خونه دايي او هم آمد. ما و دايي سيد علي اينا و دايي آقاحسن اينا و خاله راضيه رفتيم. آنجا كه رسيديم ديديم سانس 8.5 پر شده و بايد تا 10.5 صبر كنيم ما هم برگشتيم و رفتيم كنتاكي خورشيد پيتزا خورديم. چقدر همه بچه ها سروصدا كردند و اميرمهدي و محمدجواد هم كلي آنجا راه رفتند و شيطنت كردند. فكر كنم وقتي بيرون آمديم همه آنها نفس راحتي كشيدند. عكس هم گرفيم ال...
5 بهمن 1393

نجمه مستقل من

جمعه رفتيم خونه آقاجون . نجمه طبق معمول رفت خانه دايي . غروب بود كه آمد و گفت مامان مي خوام يه چيز خصوصي بهت بگم. گفتم چي؟ گفت مامان من خونه دايي رفتم دستشويي اما در دستشويي شون سخت وا مي شد من هم عجله داشتم تا رفتم برم دستشويي شلوارم را خيس كردم براي همين شلوارم را درآوردم ومثل خودت آن را در دستشور شستم و خودم و دستشويي را آب كشيدم و شلوار خيسم را پوشيدم حالا هم خيلي سردم است. با تعجب گفتم يعني الان شلوار خيس را پوشيدي؟ خوب چرا به زندايي نگفتي شلوارت بده يا زنگ بزنه من بيام و او با غرور خاصي گفت نمي خواستم زندايي بفهمهه. از اين استقلالش خوشم اومد . هر چند كه با اينكه لباس هاش را عوض كردم و كلي لباس گرم بهش پوشاندم باز هم لرز كرد و چند روزي ا...
28 آبان 1393